بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
خدایا !خسته ام!نمی توانم.
بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
خدایا سه رکعت زیاد است
بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
. بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است
ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد..
aftab.ir(بخش بحث و گفتگو داستان های کوتاه)
پ.ن: با تشكر از دوست خوبم مقداد
تا كه پرسيدم ز منطق عشق چيست
در جوابــــم اين چنين گفت و گريست:
ليلــــي و مجنون همــه افسانـــــه اند
عشق تفسيـــري ز زهرا و علي ست.
مصاحبه گري از دكتر علي شريعتي پرسيد: به نظر شما چه لباسي را به زن امروز بپوشانيم؟
دكتر شريعتي در جواب گفتند:" نمي خواهد لباسي بدوزيد و بر تن زن امروز نماييد. فكر زن را اصلاح كنيد او خود تصميم مي گيرد كه چه لباسي برازنده اوست."
واقعا اگه يك زن خودش، ارزش وجودش و شخصيتي كه خداوند بهش بخشيده رو به درستي بشناسه باز هم احتياج هست كه كسي براش حد و مرز تعيين كنه؟
پ.ن: آفريننده انسانها،ما، عقل ناقصمون، غرايز و احساساتي كه مارو از منطق دور ميكنه رو به خوبي مي شناسه و همين شناخت باعث شده كه تشخيصش بر تعيين حدود و احكام قرار بگيره.
- خيلي حرفها دارم در اين مورد ولي فعلا به همين بسنده ميكنم.
چشم ما منتظر درافشاني هاي شماست.
بعدنوشت1: شمس العماره به عنوان يك خاطره خوب و دوست داشتني در ذهن من خواهد ماند.
بعدنوشت2: حالا كه ابر مياري بارون نميزني منم وضو ميگيرم نماز نمي خونم.(خداجون شوخيه ها)
اين صرفا يه خاطره و شوخي بود ولييييييييييييييييييييييييي
چند روز پيش تلويزيون يه گزارشي رو از خونه سالمندان پخش ميكرد. فكر كردم چقد خوبه كه از دريچه چشم خود سالمندان به قضيه نگاه كنم. نتايجي كه بهش رسيدم اين بود: اين خونه نيست قفسه. من ديگه جز جامعه محسوب نميشم، من ديگه به درد هيچ كاري نميخورم. ماها رو يه جايي جمع كردن و منتظرن ببينن كي غزل خداحافظي رو ميخونيم.
همه اين احساسات فقط با اومدن به اين خونه به وجود مياد. ميدونم شايد بگيد نتايجم يكطرفه و بيرحمانه است اتفاقا من خودم رو به جاي فرزندانشون هم گذاشتم واقعا به بعضي از اونا حق ميدادم كه نتونن از پدرو مادر ناتوانشون مراقبت كنن. ولي به نظر من حتي اگه پدر و مادري تو خونه بمونن هيچ كس نتونه بهشون برسه كسي ازشون مراقبتم نكنه باز هم براشون بهتره چون ديگه احساس پوچي و نيستي نميكنن.
من فكر ميكنم آسايشگاه سالمندان يه جور ناحقيه در حق كسايي كه يه زماني تو جوانيهاشون به قولي دست ميزدن كوه رو پايين مي آوردن.
دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.
از فرد فاضلي پرسيده شد: " خلاصه علم چيست؟" گفت: پنج چيز است:
اول: آنكه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.
دوم: آنكه تا حلال متناهي نشود دست به حرام دراز نكنم.
سوم: آنكه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.
چهارم: آنكه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق احتياج نبرم.
پنجم: آنكه تا قدم در بهشت ننهم، از كيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم.
بي ربط نوشت: دو سه ده سال كه از عمر گذشت، آينه بانگ زند: اي جوان پير شدي، قله عمر گذشت، باخبر باش كه از قله سرازير شدي.
رسول خدا(ص) چون شمع روشني بخشي در جمع يارانش نشسته بود و با بياني شيوا و دلنشين براي آنان از بهشت سخن مي گفت:" مردي از اهل بهشت، براي كشاورزي و زراعت از خدا اجازه مي خواهد." خداوند مي فرمايد:"آيا آنچه مي خواهي نداري؟!" مرد بهشتي مي گويد:" چرا ولي دوست دارم زراعت كنم." خداوند هم مي فرمايد:" پس بذر بپاش" مرد بهشتي بذر مي پاشد و در كمتر از چشم برهم زدني دانه ها ميرويند و بالا مي آيند و در حاليكه به اندازه كوه ها بزرگ شده اند هنگام برداشت آنها فرا ميرسد. خداوند به آن مرد بهشتي مي فرمايد:" اي پسر آدم! دست بردار كه هيچ چيز تو را سير نخواهد كرد."
عرب بيابان نشيني كه در كنار پيامبر نشسته بود، با شنيدن اين ماجرا گفت:" به خدا قسم آن مرد بهشتي يا از قبيله قريش(قبيله پيامبر) بوده يا از انصار مدينه كه اهل زراعتند و الا ما بيابان نشينها كه اهل زراعت نيستيم."
سخن خنده دار و شوخي مرد بيابان نشين باعث خنده پيامبر و يارانش شد.
پ.ن: چند روز پيش تو برنامه سمت خدا يه مطلبي از آقاي نقويان شنيدم برام جالب بود گفتم بنويسمش. فردي خدمت پيامبر(ص) عرض ميكنه:" يا رسول الله شما زيباتريد يا يوسف؟" پيامبر(ص) با لبخندي مي فرمايند:" من از برادرم يوسف بانمك ترم."
بي ربط نوشت1: (جايي خوندم) بحران امروزه ازدواج به دليل لوله كشي شدن آب است!!!!( داستان لب چشمه و كوزه و ايناست)
بي ربط نوشت2: اينروزا تو هر بلاگي ميرم حرف از سرماست و بارون و اينا. سرما برام مهم نيست طبعمون به سرما نميخوره ولي هروقت روز باروني داشتن برا ما جنوبيا هم دعا كنين.
" متاسفم مادرجان . ما هر چه در توان داشتيم انجام داديم ديگه كاري از دستمون ساخته نيست. ميتونيد مرخصش كنيد."
كلمات پزشك معالج مثه پتكي بر سر اين مادر فرود اومد. خبر به گوش آشنايان و اقوام هم رسيد.همه رو غم عجيبي گرفته بود.
"مادر بيچارش چي ميكشه چقدر سخته كه به يه مادر بگن بچت رو ببر خونه و منتظر مرگش باش"
" عجب آقايي بود بيچاره زن و نوزادش"
"تا چند وقته ديگه جوونش جلو چشماش از دستش ميره . خدايا داغ جوون چقدر سخته."
مردم ميگفتند و ميگفتند ولي هيچ كس از سرنوشت عجيبي كه روزگار براي اين مادر رقم زده بود خبر نداشت.
مادر نااميد نشد فهميد كه نشستن و گريه كردن فايده اي نداري. او يه دكتري رو ميشناخت كه از همه پزشكا سر بود. پزشكي كه فقط وقتي جوابتو ميده كه از همه پزشكا نااميد شده باشي. به خاطر همين كوله بارش و بست و بدن نيمه جان عليش رو گذاشت تو آمبولانس و به همراه پسر كوچكش رهسپار قطعه اي از بهشت شد. رفت به مطب امام رضا (ع).
خبر مثه بمب صدا كرد. " علي پسر محمدآقا كه سرطان داشت رفته بوده مشهد ميگن امام رضا شفاش داده و الان صحيح و سالمه" تمام محله رو آذين بستن مردم با پارچه هاي سبزي كه به ماشيناشون بسته بودند به استقبال شفاگرفته امام رضا رفتند. مادر و دوتا پسرش شاد و خوشحال و سلامت برگشتند.علي آقايي كه با آمبولانس رفته بود مشهد حالا صحيح و سالم دم خونشون وايساده بود و به مردم خوشامد ميگفت.
دوسال گذشت...
يه روز جمعه پاييزي بود. مادر در حال جارو كردن حياط. پسر كوچكش محسن تازه از خواب بيدار شده بود.
" مادرجون، حالا كه بيدارشدي بيا برو بازار يه كم خريد كن امروز جمعه است بگم علي و خانمش هم برا نهار بيان دور هم باشيم."
"چشم مامان رفتم" محسن موتور رو برداشت و رفت.
مادر راضي و خوشحال به جارو كشيدنش ادامه داد. " چقد خوبه كه بچه هام صحيح و سالم كنارمن .خدايا ازت ممنونم به خاطر دوتا بچه تندرست و سالمي كه بهم دادي. خدايا هزار مرتبه شكرت اگه دوسال پيش اون لطفو در حق من نميكردي الان من و محسن چه حالي ... يا خدا صداي چي بود" سريع دويد در حياط. سر كوچه خيلي شلوغ بو انگار تصادف شده بود.
" خدايا يعني چي شده .خدا كنه كسي طوريش نشده باشه. برم ببينم چه خبره" مادر ميخواست برگرده تا چادرش رو برداره كه صداي يكي از همسايه ها كه خطاب به ديگري حرف ميزد او رو سر جاش ميخكوب كرد.
" محسنه، محسن پسر محمدآقا"
" وضعش چيه، چش شده"
مادر منتظره جوابو بشنوه اما به جاي جواب صداي گريه ي بلند همسايه س كه به گوشش ميرسه. نفسش بند مياد. پاهاش سست ميشه. ميشينه رو زمين، نگاه ميكنه به آسمون. سرش رو به نشونه تاييد تكون ميده ،پلك هاشو بهم ميزنه ،يعني خدايا شكرت.
يكي اونور با خودش زمزمه ميكنه " اجل گشته بميرد نه بيمار سخت"
پ. ن1: منظورم " يكي داد و يكي گرفت" نبود بازهم فقط غير قابل پيش بيني بودن مرگ.( اصل داستان واقعيه)
پ. ن2: خودم وقتي ميخونمش ميفهمم نوشتنم افتضاحه شما به بزرگواري خودتون ببخشيد.
چهارشنبه نوشت: ديشب بارون اومد.( خب چيه اولين بارون بود ديگه) ولي من خواب بودم.
میرسم از صحن جمهوری چشمان دلت
تا ضریح سبز گیسوی پریشان دلت
میرسم از غربت چشمان باران خورده ام
کوه بکوه منزل به منزل تا خراسان دلت
بی پناهم خسته ام مولای من
کم از اهو نیستم آقا به قربان دلت
کاش نام ما هم ثبت می کردید عاقبت
در میان دفتر سرخ شهیدان دلت
باز می لرزد درون سینه آهوی دلم
ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت
_ ما رو از دعاي خيرتون بي نصيب نگذاريد.
_ هرچي گشتم تو نت اون مداحي قديمي : ياضامن آهو امام رضا، كي ميگه تو غريبي..." رو پيدا نكردم. به نظرم هيچ مداحي اي نميتونه جاي اونو بگيره حداقل واسه من خيلي دلم هواشو كرده.
قامتت نازم كه از سرو سهي، دلكش تر است
نوك مـــژگانت، همي خــــونريزتر از خنجر است
از سرشكــم گر به پا خـــيزد ز نو، طــوفان نوح
اي خــــدايا، ناخــــدا انــدر ميانه رهبــــر است
نازپـــــروردي كه در بازار حســــن و دلبـــــــري
قيمت يــــك طاق ابرويش ز يوســـف برتر است.
امام خميني (ره)
يا مولاي يا صاحب الزمان،صلوات الله عليك وعلي آل بيتك،
هـــذا يوم الجــــمعه و هو يومـــك المتـــوقع فيه ظـــــهورك،
والفرج فيه للمومنين علي يديك.
بعدانوشت: عجيب هوس مشهدالرضا دارد دلم.
بي ربط نوشت: يكي از مسئولين: آقاي دكتر ا.ن، مالك اشتر زمان است.
_ روز اول سال، همسر زحمتکش و باوفای امام به امام پیوست.
_خبر اوردن ثروتمندترین مرد جهان قبل از اینکه ما به خودمون بیام و چیزی از این ثروت نصیبمون بشه، ثروتش رو برداشته و رفته که اونا رو به بهترین دوستش تقدیم کنه.
_انتخابات شد. حوادث پس از انتخابات. خانواده های زیادی داغدار شدند، آبروی تعدادی افراد به بازی گرفته شد. دیدیم ترس و نگرانی مردمی که لحظه لحظه پاگرفتن این انقلاب و خونهایی که به پاش ریخته شده بود رو به چشم نظاره کرده بودند.
_دو تا هواپیما سقوط کرد. بازار اس ام اسا داغ شد. اما درد مرگ دسته جمعی تعداد زیادی از هم وطنامون سخت تر از این بود که با مقصر شناخته شدن کسی التیام پیدا کنه.
_ تلویزیون روشنه، برنامه سمت خدا، مجری متنی رو که تازه به دستش دادن میخونه:" متاسفانه باخبر شدیم که تعدادی از هم وطنانمون و تعدادی از فرماندهان ارشد..." گریه ام گرفت.
_(تو شهرمون) حاج سید عسگر رفت. آخرین باقیمانده سادات مستجاب الدعوه و بزرگمون. تموم شد خزانه سادات جليل القدر شهرمون ته کشید. خداوند فرزندانشون رو برامون نگه داره انشالله.
_ (تو زندگی شخصیم) داریم از لحظه لحظه ماه رمضونمون لذت می بریم مخصوصا لحظات سحر و افطار . در حالیکه شونزده افطار رو سپری کردیم و پای سفره هفدهم نشستیم، داداشم میاد و خبر میاره، کمر داییم شکست. چقدر تلخ.
باورم نمیشه هنوز پنج ماه دیگه به اتمام این سال مونده. پیش من این چند ماهه به اندازه چند سال طول کشید.
به خدا توکل میکنیم با این امید که تو پنج ماه باقیمانده روزای پر خیر و برکتی رو سپری کنیم. انشاالله.
خدایا شکرت
پ.ن1: خدا جان اتفاق شیرینه تو این سال رو یادم هست یه وقت فکر نکنی ناشکرم. بازم میگم شکرت.
پ ن2: من برای نظرات شما احترام زیادی قائلم ولی خواهش میکنم اهمیت این اتفاق ها رو زیر سوال نبرید. تک تکشون برام مهم بودن تا نوشتم.
پ.ن3: ببخشید روز عیدی. آغاز دهه کرامت هم تبریک میگم.
داستانی که میخوام در این پست بزارم به وضوح یکی از دردهای جامعه امروزی را نشون داده. متاسفانه امروزه باب شده که اشکال گرفتن بعضی افراد از کارهای بزرگ و معتبر نشانه فهمیده بودن اونها و آگاهیشون از مسائل مختلفه. صرفنظر از تعریف نقد، نوع اشکال، صحت اشکال و همچنین بررسی فرد یا اثر یا کار مورد نقد.
من که در رسوندن منظورم خیلی ضعیفم ولی با خوندن این داستان متوجه منظورم خواهید شد:
در دهکده ای کوچک مردی زندگی میکرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود. تمام آبادی مسخره اش میکردند. ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح میکردند. ولی او از بلاهت خود خسته شد. بنابراین از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.
مرد عاقل گفت:" مساله ای نیست! ساده است. وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن.اگر کسی ادعا می کند که" این آدم مقدس است " فوری بگو" نه خوب میدانم که گناهکار است"اگر کسی بگوید"این کتابی معتبر است" بگو" من خوانده و مطالع کرده ام"نگران نباش که آنرا خوانده یا نخوانده ای راحت بگو" مزخرف است." اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است. راحت بگو" این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ. یک بچه هم میتواند آنرا بکشد". انتقاد کن، انکار کن، دلیل بخواه و بعد از هفت روز به دیدنم بیا.
بعد از هفت روز آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است:" ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه او در هر موردی نبوغ دارد. نقاشی را نشان او میدهی و او خطاها را به شما نشان میدهد. کتابهای معتبر را نشان او میدهی و او اشتباهات و خطاها را گوشزد میکند. چه مغز نقاد شگرفی! چه تحلیلگر و نابغه بزرگی!"
پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت:" دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم تو آدم ابلهی هستی!"
تمام این آبادی به این مرد فرزانه معتقد بودند و همه میگفتند" چون نابغه ما مدعی است این مرد آدمی ابله است پس حتما او باید ابله باشد."
حضرت امام صادق(ع):
هر کس که سه بار نسبت به تو خشمگین شود
و درباره ات به بدی سخن نگوید شایسته رفـــاقت
است پس او را برای دوستی انتخاب کن.
پ ن: من این جمله رو خیلی دوست دارم به طوریکه هر دفعه میشنوم یا میخونمش انگار دفعه اوله این توصیف رو شنیدم و چندین بار با خودم تکرارش میکنم:
به یاد آنکه مذهب حق یادگار اوست.
دوستداران مذهب حق تسلیت.
خدایا! ما را با بارانی سیراب کن که زنده کننده ، سیراب سازنده، فراگیر و به همه جا رونده ، پاکیزه و با برکت، گوارا و پرنعمت، گیاه آن بسیار، شاخه های آن به بار نشسته و برگ هایش تازه و آبدار باشد تا با چنان بارانی بنده ناتوان را توان بخشی، و شهرهای مرده ات را زنده سازی. خدایا! بارانی ده که بسیار ببارد تا زمین های بلند ما پرگیاه شود. و در زمین های پست روان گردد و نعمت های فراوان در اطراف ما گسترش یابد تا با آن میوه های بسیار، گله های ما زنده و فراوان و سرزمین های دورتر از ما نیز بهره مند گردند.
خطبه 115 نهج البلاغه
خدای مهربون امسال از نظر خنکی هوا سال بی نظیریه. امسال سرد شدن تدریجی هوا رو دیدیم اومدن پاییز رو حس کردیم. خدای مهربونم به ما بنده های گناهکار و ناسپاست نگاه نکن به کودکان و پرندگان و حیوانات صحرا نگاه کن و به خاطر اونا هم که شده بارون رحمتت رو امسال نیز بفرست. و امسال رو در بارش باران هم بی نظیر قرار بده. خدا جونم میدونم پارسال بعد اون بارونی که هیچ کس تو حداقل سی سال گذشته مثلشو ندیده بود بازم از بعضی از بندگان به جای شکر گذاری ناسپاسی دیدی ولی تو که ما انسانها رو خوب میشناسی همیشه همینجوری بودیم و این تو بودی که راحت ما رو می بخشیدی و لطف و نعمتت رو ازمون دریغ نمیکردی. باز هم ببخش و بارون رحمتت رو بفرست به امید اینکه اینبار شکر گذار باشیم.
پ. ن1: امسال فکر کنم همه مخصوصا کشاورزا و باغبونا قدر شرجی رو فهمیدن.
پ.ن2: نجوای مردم در طلب باران( البته قدیم)
بار بارونی، شار شارونی
بار بارونی، شار شارونی
الله تو بزن بارون
سی مای عیالوارون
مشتی جوی داشتم
سر تلی کاشتم
نصفیش مو و نصفیش تو
نصفیش خیر بارونی
امید به خدا
- اگه دستمزدی که تو شرکت کار کردم رو بهم بدن حتما باهاش یه موتور میخرم... نه اگه دستمزدم رو بدن شاید با این پول رفتم کربلا زیارت... نه شاید...
امروز این پول خرج شد. خرج خرید سنگ قبرش.
مرگ گاهی در سایه نشسته است به ما می نگرد.
پ ن 1: منظورم فقط نزدیک و غیر منتظره بودن مرگ بود نه چیز دیگه ای.
پ ن2: پسر داییم بود چند هفته پیش تو یه تصادف.
خدایا به حق مهربونیات هیچ عید فطری را برای ما مانند عید امسالمان قرار نده . آمین یا ارحم الراحمین.

